عین..شین..قاف..من ...چی شدی..؟؟؟!! خدا..!!!؟؟؟خیلی باهات حرف دارم...خدا من..!!عاشق شدم..!!؟
|
امروز صبح ساعت 8 کلاس داشتم....داشتم اماده میشدم که برم کلاس یهو این فکر از ذهنم عبور کرد که اگه مسعود ازدواج کنه منو فراموش میکنه..؟؟!!یهو با همین فکرناخداگاه اشکام ریخت...خیلیم ریخت تا حدی که من دوباره آرایش چشم کردم...تو ماشین که بودم اشکام تو چشام جمع بود اما نزاشتم جلو بابام بریزه...با همین فکر و بغض همیشگیم رسیدم تا دانشگاه...تو دانشگاه استادمون(خواجه میرزائی)طبق معمول پیچونده بودو نیومد کلاس...یکم دوندگی کرم واسه کار دوست زهرا..چون داشت ترم اخری درساش حذف میشد..با کلی خستگی 11.30 اومدم خونه..راستی یادم رفت بگم که مسعود گوشیشو گم کردو فقط دیشب برام تو یاهو Off گذاشته بودو جریانو توضیح داد...خیالم یه کوچولو جمع شد...!! ازامروز داشتم میگفتم..!! اومد خونه اماباهمون حس وحال...تا حدی این حس قوی بودکه اشکام جلو سینا(داداشم) که تو حال باهم نشسته بودیم ریخت...و اون فقط با چشمای اینطوری اتاقم..یه جورایی این رفتارایه من براش عادی شده.. خلاصه با همون حال رفتم خوابیدم حتی واسه ناهارم بیدار نشدم..گوشیمم Silentکردم...میدونستم که مسعود الان خوابه..وقتی بیدارشدم یه شماره 25بار بهم Miss Call زده بود...فکرکردم مسعوده واسه همین زود پریدم تو نت...دیدم مسعود برام Off گذاشته وشماره جدیدشو برام گذاشته..خیالم راحت شد..
نظرات شما عزیزان: |
|
[ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |